زیر لحاف شاه عباسی


زیر لحاف شاه عباسی، چی میدونه کسی، چه میکنه کسی...

خدایا...

 

خدایا... تو چه بی منتها می بخشی و ما چه حسابگرانه تسبیحت می گوییم...


   + شازده - ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱

بهانه

 

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند


دومین سالگردش هم، در یک شب برفی و سرد گذشت... 

یادت بخیر، چقدر عاشق بودی.


   + شازده - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٧

از استعفا، تا برکناری

آیا آنروز که بر کرسی وزارت تکیه زده بودید و او را در حالیکه  زیر شکنجه ناجوانمردانه افکار عمومی تهییج شده بوسیله رسانه ها دست و پا می زد، به جرم عدم استعفا برای گناه ناکرده، سرزنش می کردید و آتش حمایت معاونانتان از او را خاموش می نمودید، گمان نمی کردید که دنیا، دار مکافات است و کمتر از سه سال بعد، وقتی بخاطر اختلاس سی هزار میلیارد ریالی، انتظار پاداش داشتید! و در برابر انتظار افکار عمومی برای استعفا، مقاومت می کردید، اینچنین بر کنار و معزول شوید. ا گر خیلی زود به مکافات عمل گرفتار شدید، به این خاطر است که شما میدانستید و می شناختید، و این چیزی بود که او انتظارش را نداشت.

آری،

گاهی خداهم، صبرش لبریز می شود.

   + شازده - ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٠

ایمیل

 

ایمیل های حاوی توصیه های پزشکی، ایمنی، نحوه استفاده صحیح از مایکروویو! پیشگیری از سرطان ها، و ... با قید فوریت و تاکید بر " ارسال به همه "، چیزی که این روزها زیاد شده و من شدیداً به اون فوبیا پیدا کردم. این ایمیل ها رو اگه داشته باشم، به سرعت حذف میکنم و حتی تا مرحله  بلاک کردن فرستنده اون پیش میرم، چون به نظرم این توصیه ها وقتی اهمیت پیدا میکنه که به صحت اونها مطمئن باشیم، و البته که ایمیل، اونهم از یک فرستنده اولیه ناشناس، که دست به دست شده و برای ما ارسال شده، نمی تونه منبع مورد اطمینانی برای این مسایل حساس و مهم باشه.

شخصاً برای پیشگیری از سرطان و توصیه رژیم غذایی سالم، از ایمیل هایی با منابع مجهول استفاده نمی کنم، و امیدوارم دوستان که اغلب از روی علاقه اقدام به این کار می کنند، فقط یک ثانیه، به اهمیت صحت مطلب فکر کنند و بعد اون دکمه ارسال رو کلیک بنمایند. باشد که رستگار شوند.

   + شازده - ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳

یکی بود، که دیگر نیست.

همان اوایلی بود که سفر به کربلا و نجف، در قالب کاروان های ایرانی شروع شده بود. هنوز صدام بر سر قدرت بود. تعدادی اندکی، که خیلی حسرت زیارت علی و حسین و عباس به دلشان مانده بود، عزم سفر را جزم کردند. علاوه بر شوق زیارت، ترس بسته شدن مجدد راه هم دلیل مضاعفی شده بود تا در این خصوص، شتاب کنند.

کاروان ها، شامل یک یا دو اتوبوس از زائرین بودند که عموماً سن و سالی از آنها گذشته بود. پیرمرد و پیرزنی در آن میان بودند که نمی دانم چرا، رنج این سفر دشوار را به جان خریده بودند. این دو در غالب موارد، جا می ماندند و یا توانایی حمل بارو بنه خود را نداشتند.

در آن میان مردی بود که با یک دست، بار خود را برمی داشت و با دست دیگر، باروبنه این زوج سالخورده را و این کار در تمام طول سفر ادامه داشت.

چند جوان هم در این کاروان بودند که این صحنه را می دیدند، ولی به خود زحمت یاری به دیگران را نمی دادند و فقط می خواستند با یک زیارت ظاهری، حق خود را در روزهای سخت، از خدایشان مطالبه کنند.

در راه بازگشت، وقتی اتوبوس به مرز رسید، و باید مسافران از اتوبوس های عراقی پیاده، از مرز عبور کرده  و سوار اتوبوس های ایرانی می شدند، بارو بنه این پیرمرد و پیرزن که ظاهراً سوغاتی های ارزان قیمتی هم برای فرزندان و نوه هایشان خریده بودند، زیادتر و سنگین تر شده بود.

او چمدان خود را برداشت، همه مسافران، بارهای خود را برداشته و سوار اتوبوسهای ایرانی شده بودند، و پیرزن، به همراه دو کیف بزرگ و پراز سوغاتی، به همسرش که او نیز پیر و فرتوت بود نگاه می کرد. پیرمرد که در خود توانی نمی دید، امیدش به او بود که شاید اینبار هم به یاری آنها بیاید. اما نمی دانست که او چگونه می خواهد به آنها کمک کند و جوانها، در کوچه پس کوچه های " علی چپ "، سرمست از این که کربلا را به چشم دیده اند و قطعاً رتبه شان در بین مسلمین و مومنین، کلی  ارتقاء پیدا کرده است و بهشت برایشان واجب شده.

آن مرد، چمدان خودش را در دست گرفت، به سمت پیرمرد و پیرزن رفت، اندامش رشید بود. یک کیف را روی سرش گذاشت و با دست دیگر، چمدان دوم آنها را برداشت. باور کردنی نبود، بار و بنه این پیرزن بر روی سرش!  با صدای گرمش، به پیرمرد گفت آهسته می روم تاشما به من برسید. و به سمت اتوبوس های ایرانی، از خط مرزی گذشت.

هیچ کس در کاروان مانند او نبود. وقتی به اتوبوس های ایرانی رسیدند، دیگر، بنزهای مشکی به استقبال او آمده بودند.

جوانها از پس کوچه های بی خیالی، به بیرون خزیدند. زمزمه های شد. اما دیگر دیر شده بود، باری روی زمین نمانده بود و او هم رفته بود.

خدا رحمتش کند.

   + شازده - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳٠

حمله ناجوانمردانه!

برای کوبیدن یک حقیقت، خوب به آن حمله مکن، بد از آن دفاع کن.

دکتر علی شریعتی

   + شازده - ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٢

من و تو

 

میدونم که یه وقتایی

دلت می گیره از کارم

روزایی که حواسم نیست،

بگم خیلی دوستت دارم...

 

پ ن : هر کسی از ظن خود شد یار من.

   + شازده - ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٩

بچگی

آسمان اندکی آبی تر از آبی بود، وقتی که بچه تر بودیم، و کمتر بچگی می کردیم.

   + شازده - ٧:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳

چای

یک استکان کمر باریک چای تازه دم ایرانی قند پهلو در یک نعلبکی منقوش شاه عباسی با لبه طلایی ....

و امسال، دومیلیارد دلار ، واردات چای از هندوستان. 

   + شازده - ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۱

خواب بعداز ظهر

در این تابستان گرم .... در این هوای دم کرده ... در این روزهای بلند...

در ساعت دو و بیست

هیچ چیز بهتر از خواب نیست.

   + شازده - ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۸

خیال

 

به خیال هایت بال و پر بده...

کافی شاپ خیال....

 

پوستر تبلیغاتی خلاقانه یک کافی شاپ کاملاً دانشجویی که این نوشته ها با تصویری هوس انگیز از یک فنجان قهوه در حال خنک شدن، بر روی کاغذی با رنگهای بسیار ملایم  سبز و قهوه ای و آبی، پرینت شده و بر سینه دیوارهای ساختمان های بزرگ روبروی دانشگاه چسبیده بود...

حیف که وقت برای این چیزها ندارم...

امروز که رفتم دانشگاه، خانمی از پشت سر صدایم زد. بعداز سالها ایشان را دیدم. می دانستم که هم دانشگاهی نبوده ایم، با تعجب پرسیدم، و گفت که برای گرفتن توصیه نامه از یکی از اساتیدش، امروز به اینجا آمده است. اوهم برای ادامه تحصیل، به دنبال پذیرش از یک کشور خارجیست و ظاهراً کارهایش هم درست شده است.

چهره اش کمی عوض شده بود، هنوز زیبا بود، ولی شادابی جوانی عمری مانند گل دارد، و خیلی زود، برای همیشه از دست می رود. امیدوارم در انتخاب کشور و دانشگاه مورد نظرش، اشتباه نکرده باشد.

از دوستان مشترک پرسیدم، که گفت چند ماهی ا ست خبری از هیچکدام ندارد. منهم خبری از آنها ندارم، ولی فکر میکنم همچنان پر انرژی و قوی، در این شرایط خیلی دشوار، به پیش می رانند...

این روزها با دوستی هستم که به تازگی به ایران برگشته است، گاه گاهی می گوید، شازده، آیا به نظر تو، روزی ایران درست می شود؟!

به امید روزهای بهتر، که شاید به عمر ما قد ندهد.

   + شازده - ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٤

مرگ

با یه حساب سرانگشتی، اگه همه صندوق های صدقه درست کار کنند و ناله و نفرینی پشت سرم نباشه، اتفاق خاصی هم نیفته و آهسته برم و آهسته بیام، شاید حدود هفتاد سال عمر کنم. . .

یعنی روی سنگ قبر بنده در آینده، می نویسند وفات 1430

به یه زبون دیگه، در بهترین شرایط هم من سال 1431 را نخواهم دید. البته هستم ها. ولی اون پایین. البته نمیدونم طبقه چندم. زیر، وسط یا بالا...

و حالا ، بهار 1390، تا اینجا که خیلی سریع گذشت، و صد البته بقیه اش هم سریعتر خواهد گذشت.

همه کسانی را که دوست دارم، در این چهل سال باقی مانده از دست خواهم داد.

هر چیزی را که بدست آورده یا در آینده بدست آورم، دیگر متعلق به من نخواهند بود.

مهر وفاتی که به شناسنامه ام می زنند، آخرین خدمت اداره ثبت احوال، به من خواهد بود.

صدور گواهی فوت، یعنی دیگر هیچ پزشکی بعداز آن به بالینم نخواهد آمد.

خیلی زود، تمام خواهم شد.

   + شازده - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢۱

ناصر حجازی

 

سایت شخصی ناصر حجازی افتتاح شد. اینکه یک فوتبالیست به  این نقطه برسه که یک سایت اینترنتی برای خودش داشته باشه، آنهم ناصر حجازی، بسیار جای خوشوقتی داره.

معمولا فوتبالیست ها یا اکثر ورزشکارهای ما، البته به جز معدودی، سواد و ظرفیت پایین و ادعای زیاد دارند. البته از جامعه ای که دانش محور نباشه، و به حاشیه و هوچی گری بیشتر اهمیت بده، انتظار دیگه ای هم نباید داشت.

خدا یک زوری به یکی داده. میاد زیر وزنه و میکشه بالا.... فقط چند دقیقه... پول و سکه و هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی ...

البته ما که بخیل نیستیم. مشکل اینه که جایزه نفر اول جشنواره خوارزمی، فقط دو سه تا سکه هست!! تازه طرف دویپینگی هم از کار در نمیاد!!

بگذریم. حالا در این وانفسا، اینکه ناصر خان حجازی، جلوتر از خیلی های دیگه، قدم به دنیای مجازی گذاشته، نشان از یک تفکری میتونه باشه که از نظر من مثبته. در زمانی که وزیر ارتباطات سابق، اینترنت 56 کیلو رو برای کشور کافی میدونه، باید گفت بازهم تفکر به ناصر خان!


   + شازده - ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٠

من و سرهنگ

 

 

من به همراه دو نفر که نماینده دو کشور عربی بودند، در سکوی باغی که آخرین محل رویت امام موسی صدر در لیبی  بود، نشسته بودیم. سرهنگ قذافی وارد شد. با همان کلاه مسخره روی سرش، و یک کاپشن چرم قوه ای آمریکایی. آمد و روی صندلی در کنار ما نشست. کاپشن چرمش را در آورد. یک پیراهن سفید آستین کوتاه پوشیده بود. با آن کلاه مسخره.

سعی کردم آداب دپیلماتیک را بیشتر رعایت کنم. چون میدانستم سرهنگ دیوانه است و ممکن است حتی  امنیت جانی نداشته باشیم!  سرهنگ قذافی گفت خب این باغ در خدمت شماست. امام موسی صدر از این باغ به خارج از لیبی رفت و اینجا آخرین جایی است که او مشاهده شده. اگر می خواهید بولدوزر و امکانات دیگر در اختیارتان می گذارم تا باغ را زیر رو کنید.

باغ،  L مانند بود با مساحت حداکثر 1000 متر مربع. خوب هرس نشده بود. ممکن بود جنازه امام موسی صدر زیر همین خاک و درختان کج و کوله آن دفن شده باشد. دو نماینده کشور عربی، لال شده بودند و منتظر بودند تا من بعنوان نماینده ایران با سرهنگ قذافی مذاکره کنم.

اگر شخم زدن باغ و شروع به کار بولدوزر ها را می پذیرفتم، و جنازه ای پیدا نمی شد، یعنی اینکه امام موسی صدر از لیبی به ایتالیا رفته است و دیگر حق اعتراض به لیبی از ما سلب می شد و این به نفع ما نبود. پیشنهاد قذافی سخاوتمندانه بود ولی من به همراه دو عرب شکم گنده که نمایندگان ترسویی بودند، نمی توانستم بر عملیات جستجو نظارت کنم.

به سرهنگ گفتم، شخصاً از این پیشنهاد استقبال میکنم، ولی اجازه بدهید این موضوع را با مقامات مطرح کنم و پیشنهاد شما را به آنها اطلاع دهم.

سرهنگ با دلخوری و با اکراه پذیرفت، ایستاد و به اقامتگاه خود رفت. وقتی به هتل در مجاورت باغ وارد شدم، وقت سرو نهار گذشته بود. غذاهای مجلل و تزیین شده لیبیایی، دست خورده و نخورده روی میز چیده شده بود. یکی از دوستان گفت در پاویونی که در اختیار هیات ایرانی هست، هنوز غذا سرو نشده و ...

و این آخرین خواب ناخواندهء سیاسی بنده بود! در اینکه این موضوع اصلا چه ربطی به من دارد، خودم هم مانده ام!! 


 

   + شازده - ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٠

ضد حال در تعطیلات

 

عابربانک پول نداد و دویست تومن هم از حسابم کم کرد. از اون بدتر اینکه دیگه پول نمیداد و می گفت امروز بیشتر از حد مجاز برداشت شده. دلم برای زنی سوخت که آن موقع شب، حتی ده هزار تومان هم نتوانست از عابربانکش پول بردارد. کارت های دیگر هم کار نکرد و همان بلا سر آنها آمد. یک بانک، دو بانک، سه بانک، نشد که نشد.

شب به اینترنت وصل شدم و از حساب اینترنتی به حساب یک کارت متروکه که اون ته مه های کیفم بود، شارژ کردم و خلاصه به چه مصیبتی. ام پی تری پلیر زولتریکس که مثل ساعت رادو کار می کرد، خراب شد. یعنی فایل ها توشه، ولی میگه نات فوند! به کامپیوتر که وصلش میکنی، فایل ها هست و میخونه.

دوباره تا جدا میشه، میگه نات فوند!

لبتاپ رو رشن کردم. ری ست شد و گفت سیستم عامل پرید. رفتم ستاپ و دیدم هارد بی هارد. یک صدای نازکی هم ازش در میشد.

حالا خوب شد که در مسافرت بودیم. و الا این تعطیلی بدجوری آیینه دق می شد.

در تعطیلات ، رفتم یه فروشگاه سخت افزاری  که کار تعمیرات هم می کرد. لبتاپ رو نشون دادم و خواستم مطمئن بشم. گفت ممکنه اشکال نرم افزاری باشه و راحت درستش کنم. گفتم آقا این هاردش صدا میده. طرف گفت نه، ما یک نرم افزاری داریم که اله و بله.

ماهم خودمون رو زدیم به نفهمی. گفتیم شاید درستش کرد. اقلا در همین تعطیلات لبتاپمون هم درست بشه. آخه بعضی از شهرستانی ها نابغه هستند. یک کارهایی میکنن که آدم.....

خلاصه گفت لبتاپ بمونه. گفتم اونوقت شما احیاناً رسیدی چیزی به ما نمیدی؟؟

یه کمی بهش برخورد، ولی گفت باشه. کلی به پرینتر و ایناش ور روفت و یک برگه پرینت گرفت داد دست ما.

فقط اسم من روش بود با موبایلم. نوع دستگاه هم زده بود مانتیور!!! گفتم آقا این لپتاپه سری z  سونیه  نه مانیتور.

بیشتر بهش برخورد. گفت آقا ما هشت ساله!!! اینجاییم!

گفتم آخه مرد حسابی شاید فردا افتادی مردی، من چطوری ثابت کنم لبتاپم پیشته نه مانیتور؟!!

خلاصه خط زد و کردش لبتاپ. از همین حرکت فهمیدم هشت سال که هیچ، هشتاد سال دیگه هم بیای، این فروشگاه همینجا هست و یک متر هم پهن تر و درازتر و بلند تر نخواهد شد.

 

امروز رفتم نمایندگی رهجو. حداقل یک اتاق پذیرایی و انتظار قابل قبول اونجا هست. متصدی گفت اگه اشکال سخت افزاری باشه، هارد تعویض میشه و دوتا ویندوز اورژینال نصب می کنیم و مجانی.

اگه ایراد نرم افزاری باشه هر ویندوزی 36 هزار تومن می گیریم!

گفتم خب کار دنیا برعکس شده. کاری که زحمت  و خرج داره پول نمی گیری، اگه سالم باشه و ویندوز بخواد هفتاد هشتاد تومن!

خب باشه، خوب ماجرا  اینجا بود که اطلاعات مهمی روی دستگاه نبود. البته چون همیشه فکر میکنم ممکنه جا بزارم یا خدای نکرده به سرقت بره، فایل مهمی روی لبتاپ نمی زارم. و الا باید کلی منت ریکاوری و اینها رو هم می کشیدم.

یه رسید درست و حسابی هم دادن و گفتند فردا آماده میشه.

حالا ببینیم به اندازه پولی که میگیرن خدمات میدن یا نع!


   + شازده - ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
← صفحه بعد